تفکر
سلام خوش آمدید
درباره وبلاگ


بسـم الله الرحـمن الرحیـم
در بیابان این دنیای گذران به دنبال کشتی نجات باشیم و تمسخر این مردمان قوم نوحی(ع) ما را از سیل قیامت غافل نکند که دیگر متولد نخواهیم شد.

مدیر وبلاگ : علی
مطالب اخیر
نویسندگان
پنجشنبه 18 اسفند 1390 :: نویسنده : علی
*چند سال پیش رفته بودم خونه بابابزرگم، از قضا تلفنشون زنگ خورد و من
گوشی رو برداشتم. طرف خبر فوت دوست صمیمی بابابزرگم رو داد و من 10 باری
پشت تلفن گفتم خدا بیامرزدش... بعد قطع کردم، بابابزرگم پرسید چی شده؟
پیش خودم گفتم اگر الان بگم فلانی مرد، این بدبخت هم فوت می کنه! گفتم:
هیچی، حسین آقا پاش شکسته... بابابزرگم هم خیلی شیک پرسید: ختمش کجاست؟!

*اعتراف می كنم یه بار سر كلاس خوابم برده بود استاد می خواست از
كلاس بیرونم كنه 3 دفعه گفت برو بیرون! گفتم: چشم الان می رم (اما هر
كاری می كردم نمی شد!) دفعه آخر كه داد زد گفت پس چرا نمیری؟ منم داد زدم
گفتم بابا! پام خواب رفته!

*یه بار رفته بودیم بیرون یه پسره بهم گفت بخورمت! منم بهش گفتم گه نخور!

*بچه بودم یه روز داشتیم با دختر خالم تو حیاطمون بازی می کردیم.
 


ادامه مطلب


نوع مطلب : لطیفه و خنده حلال، 
برچسب ها : اعترافات جالب، خاطرات دوران کودکی، خاطرات خنده دار دوران کودکی، از کودکی، اتفاقات کودکی، اتفاقات جالب و خنده دار دوران کودکی،
لینک های مرتبط :


پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات