تبلیغات
تفکر

تفکر
سلام خوش آمدید
نویسندگان
لینک دوستان
روزی امام صادق علیه ‏السلام از «هشام بن حکم» پرسیدند! بگو ببینم چگونه با «عمرو بن عبید» به مناظره برخاستی؟ هشام عرض کرد: من در محضر شما شرم می‏کنم، و زبانم نیز از عظمت امامم بند می‏گردد!!
امام علیه‏ السلام فرمودند: هرگاه به شما دستوری را صادر کردیم بی‏درنگ اطاعت فرمائید، هشام معروض داشت: زمانی شنیدم در «مسجد بصره» «عمرو بن عبید» گروهی را به دور خود جمع کرده، و آنان را از ولایت منحرف می‏سازد، لذا برای بحث با وی عازم «بصره» شدم، و برای این کار نخست در جلسه درس او حاضر گردیده، و به سخنانش گوش دادم، همه به من تماشا می‏کردند... سرانجام سکوت را شکسته، از وی پرسیدم: ای عالم! من مرد غریبی هستم، اجازه می‏دهی سؤالاتی را از شما بنمایم؟
عمرو: بفرمائید مانعی ندارد.
هشام: آیا شما چشم دارید؟

ادامه مطلب

طبقه بندی: دینی، اعتقادات، مناظرات، چرا شیعه شدم؟ ( مستبصرین )، داستان و حکایت،
برچسب ها: مناظره هشام بن حكم با عمرو بن عبید، مناظره هشام بن حكم، هشام بن حكم، قلب و عقل به چه کار آید، آیا شما چشم دارید، مناظرات علماء شیعه، مناظره برای اثبات ولایت،
[ دوشنبه 12 آبان 1393 ] [ 04:28 ب.ظ ] [ علی ]

«سلمان در سال نخست هجری و احتمالاً در ماه جمادی الاولی اسلام آورد. خلاصه داستان زندگی سلمان تا اسلام آوردن وی، مطابق نقل صغانی، چنین است:

«او که در دل خود تشنگی سیری ناپذیری برای کشف حقیقت احساس می کرد، در سرزمین خود، ایران تعالیمی را از یک راهب مسیحی آموخت. خانواده اش از ماجرا مطلع شدند و در صدد برآمدند که راهب را بیرون کنند، اما سلمان، به جهت اشتیاقی که برای درک حقیقت داشت، به طور پنهانی به همراه آن راهب عازم موصل شد. سلمان در آنجا راهبان متعددی را ملاقات کرد و چند ماه بعد همراه یکی از ایشان به بیت المقدس رفت... آخرین کشیشی که سلمان او را ملاقات کرده بود به هنگام وفات خود به سلمان بشارت داد که به زودی در میان عرب پیامبری ظهور خواهد کرد که صدقه نمی خورد ولی هدیه قبول می کند و بین دو کتف او مهر نبوت قرار دارد.

راهب به سلمان فرمود که اگر آن پیامبر را درک کردی به وی ایمان بیاور. در نهایت، سلمان در قباء به حضور پیامبر ـ صلی اللّه علیه و آله ـ رسید و خرمایی را به عنوان صدقه به آن حضرت تعارف کرد. پیامبر نخورد و به اصحاب فرمود که بخورند. سلمان در دل خود این را یک نشانه دانست. سلمان، پیامبر ـ صلی اللّه علیه و آله ـ را برای بار دوم در مدینه ملاقات کرد و این بار خرمایی را به عنوان هدیه به آن حضرت تقدیم کرد. پیامبر ـ صلی اللّه علیه و آله ـ آن را تناول کرد. سلمان این را نشانه دوم محسوب کرد.

او برای بار سوم پیامبر را در بقیع به هنگام تشییع پیکر یکی از یارانش دید و بر او سلام کرد و سپس در پشت سر حضرت قرار گرفت تا بلکه در موقعیت مناسب مهر نبوت را ببیند. پیامبر که متوجه ماجرا بود مهر نبوت را به سلمان نشان داد. سلمان با دیدن این نشانی قطعی منقلب شد و با چشمانی گریان خود را به پیامبر چسبانید و آن حضرت را بوسید و اسلام آورد و داستان زندگی خود را برای آن حضرت تعریف کرد. سلمان که تا این زمان برده بود پس از این ماجرا با اربابش قرارداد رهایی از بردگی امضا کرد. او برای پرداخت مبلغ تعیین شده در قرارداد کار می کرد و پیامبر ـصلی اللّه علیه و آله ـ در این راه او را یاری می داد.»

نخستین جنگی که سلمان در آن حضور داشت، بنا بر گزارش های تاریخی مختلف، جنگ خندق یا جنگ بدر بود. پس از آن نیز وی در همه جنگ ها حضور داشت.»

منبع:
کتاب «سیرت جاودانه»
بر گرفته از سایت رجا نیوز



طبقه بندی: دریافت ( DOWNLOAD ، تحمیل )، اهل البیت علیهم السلام، دینی، داستان و حکایت، مسیحیت،
برچسب ها: اسلام آوردن سلمان، سلمان چگونه اسلام آورد؟، سلمان فارسی چگونه اسلام آورد؟،
[ سه شنبه 24 دی 1392 ] [ 03:18 ب.ظ ] [ علی ]
Wait for the brick


A young and successful executive was traveling down a neighborhood street , going a bit
 too fast in his new car 
He was watching for kids darting out from between parked cars and slowed down , when he thought  he saw something . As his car passed , no children appeared . Instead , a brick smashed into the cars side door ! He slammed on the brakes and drove the car back to the spot where the brick had been thrown . The angry driver then jumped out of the car , grabbed the nearest kid and pushed him up against a parked car , shouting 

 What was that all about and Who are you 
Just what the heck are you doing 
Thats a new car and that brick you threw , is going to cost a lot of money 
Why did you do it

...  The young boy was apologetic . "please mister ... please , Im sorry ... I didnt know what else to do , " he pleaded 
I threw the brick because no one else would stop 
With tears dripping down his face and off his chin , the youth pointed to a spot just around a parked car 
Its my brothe , he said . He rolled off the crub and fell out of his wheelchair and i cant lift him up 

Now sobbing the boy asked the stunned executive , would you please help me get him back into his wheelchair ? He s hurt and he s too heavy for me 

Moved beyond words , the driver tried to swallow the rapidly swelling lump in his throat . He hurriedly lifted the handicapped boy back into the wheelchair , then took out his fancy handkerchief and dabbed at the fresh scrapes and cuts . A quick look told him everything was going to be okey 

Thank you and God bless you , the greateful child told the stranger 
Too shoot up for words , the man simply watched the little boy push his wheelchair bound brother down the sidewalk toward their home . It was a long , slow walk back to the car . The damage was very noticeable , but the driver never bothered to repair the dented side door . He kept the dent to remined him of this message 

Dont go through life so fast that someone has to throw a brick at you get your attention 

God whispers in our souls and speak to our hearts . Sometimes when we dont have time to listen , He has to throw a brick at us 

Its our choice : Listen to the whispers ... or wait for the brick  
  

ادامه مطلب

طبقه بندی: اخلاق، داستان و حکایت، -------------->ENGLISH،
برچسب ها: داستان کوتاه حکمت آمیز 1 (1 Inspirational English short story )، داستان کوتاه به انگلیسی و ترجمه فارسی آن، داستان کوتاه : منتظر آجر ماندن،
[ پنجشنبه 30 آبان 1392 ] [ 01:05 ق.ظ ] [ soldier3 ]
برخورد با دشمن در خواستگارى و ازدواج

روزى معاویه نامه اى براى مروان استاندار خود در مدینه به این مضمون نوشت : اى مروان ! از تو مى خواهم كه امّكلثوم دختر عبداللّه فرزند جعفر طیّار را براى فرزندم ، یزید خواستگارى نمائى ؛ و عقد و ازدواج آن دو نفر را جارى گردانى .
هنگامى كه نامه معاویه به دست والى مدینه رسید، حركت كرد و نزد عبداللّه آمد و او را از محتواى پیام معاویه آگاه نمود.

عبداللّه بعد از شنیدن سخنان مروان در پاسخ چنین اظهار داشت : اختیار دخترم ، امّكلثوم به دست حضرت ابا عبداللّه الحسین علیه السّلام است ؛ چون او سیّد ما و دائى دخترم مى باشد.

وقتى موضوع را براى امام حسین علیه السّلام تعریف كردند، فرمود: استخاره مى كنم تا خداوند آنچه را كه صلاح آل محمّد علیهم السّلام و صلاح دین و دنیاى دختر باشد بیان نماید.
و پس از آن كه عدّه اى از مردم در مسجدالنّبىّ صلّى اللّه علیه و آله اجتماع كردند، مروان استاندار مدینه نیز در جمع آن ها حاضر شد و در كنار امام حسین علیه السّلام نشست و اظهار داشت :

معاویه به من دستور داده است تا امّكلثوم ، دختر عبداللّه فرزند جعفر طیّار را به عقد و ازدواج پسرش یزید درآورم ؛ و مهریه او را هر چه پدرش بگوید مى پردازم و بین دو طایفه صلح و دوستى برقرار كنم ، همچنین تمام بدهى هاى آن ها را هر چه باشد پرداخت نمایم .

بعد از آن افزود: عدّه اى در این ماجرا ناراحت هستند و غبطه مى خورند؛ ولى من تعجّب مى كنم با این كه یزید دامادى بى همتا است ، چطور از او مهریه گرفته مى شود.
در همین لحظه ، حضرت ابا عبداللّه الحسین علیه السّلام لب به سخن گشود و فرمود: حمد و ستایش مى كنم خداوندى را، كه ما را از بین بندگانش برگزید و فضیلت و برترى بخشیده است .
و سپس ضمن بیان فضائل و مناقب اهل بیت رسالت علیهم السّلام خطاب به مروان كرد و افزود: اى مروان ! نسبت به این مهریّه اى كه گفتى هر چه پدر دختر بگوید خواهى پرداخت ، بدان كه اگر بخواهیم مهریّه مطالبه كنیم ، هرگز از سنّت رسول خدا تجاوز نمى كنیم و همان مبلغ چهارصد و هشتاد درهم را مهریّه قرار مى دهیم .

و امّا این كه إ ظهار داشتى : مى خواهید بین دو طایفه صلح و آشتى برقرار شود، آگاه باش كه ما طایفه بنى هاشم طبق احكام الهى با شما دشمن و مخالف هستیم و به جهت متاع دنیا با شما سازش ‍ نمى كنیم .
و تمام گفتار مروان را یكى پس از دیگرى مطرح و ردّ نمود، و آن گاه فرمود: آن هایى كه نادان و بى خرد باشند با ما حسود و مخالف خواهند بود و آن هایى كه اهل درك و شعور و معرفت باشند، با شما ستمگران ، مخالف و دشمن هستند.

و در پایان فرمایشاتش اظهار نمود: تمام شما حُضّار شاهد باشید، كه من - حسین بن علىّ - امّكلثوم دختر عبداللّه بن جعفر را به ازدواج پسر عمویش قاسم بن محمد درآوردم .

و مهریّه او را مقدار چهارصد و هشتاد درهم قرار دادیم ، و نیز نخلستان خود را به ایشان بخشیدم كه بتوانند با درآمد آن إ مرار معاش نمایند.

در این هنگام چهره مروان دگرگون شد و با حالت خشم گفت : شما بنى هاشم كینه توز هستید و مى خواهید دشمنى و كینه ها تداوم یابد.

امام حسین علیه السّلام در پاسخ فرمود: آیا فراموش كرده اید كه وقتى برادرم امام حسن مجتبى علیه السّلام ، عایشه دختر عثمان را خواستگارى نمود، شما چه كردید؟
و او را به ازدواج عبداللّه ، فرزند زبیر در آوردید؛ و آیا فراموش كرده اید كه شما به همراه عایشه و دیگران با جنازه برادرم - حضرت مجتبى علیه السّلام - چه كردید؟!

حال قضاوت كنید كه آیا ما اهل بیت رسالت عداوت و كینه داریم یا شما كینه توز و سنگ دل هستید.



منبع : چهل داستان و چهل حدیث از امام حسین علیه السّلام  , عبداللّه صالحى



طبقه بندی: داستان و حکایت، دینی،
برچسب ها: خواستگاری یزید از ام کلثوم دختر عبدالله، حسین بن علىّ (ع) - امّكلثوم دختر عبداللّه بن جعفر را به ازدواج پسر عمویش قاسم بن محمد درآورد.،
[ شنبه 25 آبان 1392 ] [ 12:30 ب.ظ ] [ soldier3 ]


بانوی محجبه ای در یکی از سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای در فرانسه خرید می‌کرد؛ خریدش که تموم شد برای پرداخت رفت پشت صندوق. صندق‌دار یک خانم بی‌حجاب و اصالتاً عرب بود.

 

صندوق‌دار نگاهی از روی تمسخر بهش انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می‌گرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت. اما خانم باحجاب ما که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی‌گفت و این باعث می‌شد صندوقدار بیشتر عصبانی بشه !


بالاخره صندوق‌دار طاقت نیاورد و گفت: «ما اینجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل و بحران داریم این نقابی که تو روی صورتت داری یکی از همین مشکلاته که عاملش تو و امثال تو هستید! ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ! اگه می‌خوای دینت رو نمایش بدی یا روبنده به صورت بزنی برو به کشور خودت و هر جور می‌خوای زندگی کن»!


خانم محجبه اجناسی رو که خریده بود توی نایلون گذاشت، نگاهی به صندق‌دار کرد… روبنده را از چهره برداشت و در پاسخ خانم صندوق‌دار عرب که از دیدن چهره اروپایی و چشمان رنگین او جا خورده بود گفت: «من جد اندر جد فرانسوی هستم…این دین من است . اینجا وطنم…شما دینتون را فروختید و ما خریدیم».

 




طبقه بندی: دینی، داستان و حکایت،
برچسب ها: شما دینتون رو فروختید ما خریدیم، بانوان محجبه،
[ دوشنبه 4 شهریور 1392 ] [ 10:40 ب.ظ ] [ علی ]

نتیجه بدحجابى


 

یكى از علماء مشهد مى فرمود :

روزى در محضر مرحوم حجة الاسلام و المسلین سید یونس اردبیلى بودیم ، جوانى آمد و مسئله اى پرسید و گفت : من مادرم را دو روز پیش دفن كردم و هنگامى كه وارد قبر شدم و جنازه مادر را گرفته خواستم صورت او را روى خاك بگذارم كیف كوچكى كه اسناد و مدارك و مقدارى پول و چك هائى در آن بوده از جیبم میان قبر افتاده، آیا اجازه مىدهید نبش قبر كنیم تا مدارك را برداریم و تقاضا كرد كه نامه اى به مسئولین قبرستان بنویسند كه آنها اجازه نبش قبر بدهند.

ایشان فرمود : همان قسمت از قبر را كه مىدانید مدارك در آنجاست بشكافید و مدارك را بردارید و نامه اى براى او نوشت بعد از چند روز آن جوان را دوباره در منزل آقاى اردبیلى دیدیم، آقا از او پرسیدند: آیا شما كارتان را انجام دادید و به نتیجه رسیدید، او غمناك و مضطرب بود و جواب نداد بعد از آنكه دوباره اصرار كردند گفت:

وقتى من قبر را نبش كردم دیدم مار سیاه باریكى دور گردن مادرم حلقه زده و دهانش را در دهان مادرم فرو برده و مرتب او را نیش میزند!! چنان منظره وحشتناك بود كه من ترسیدم و دوباره قبر را پوشاندم!

از او پرسیدند : آیا كار زشتى از مادرت سر مىزد؟

گفت: من چیزى بخاطر ندارم ، ولى همیشه پدرم او را نفرین مىكرد زیرا او در ارتباط با نامحرم بى پروا بود و روگیرى و حجاب نداشت و با سرو روى باز با مرد نامحرم روبرو مىشد و بى پروا با او سخن مىگفت و در پوشش و حجاب رعایت قوانین اسلامى را نمى كرد با نامحرمان شوخى مىكرد و مىخندید و از اینجهت همیشه مورد عقاب و سرزنش بود.

    

 

سایت تبیان




طبقه بندی: داستان و حکایت، هشدار،
برچسب ها: داستانی در مورد پوشش و حجاب، نتیجه بدحجابى، بدحجابى،
[ یکشنبه 23 تیر 1392 ] [ 03:43 ب.ظ ] [ soldier3 ]

ترس از خدا

 

استاد ابوالقاسم قشیری در رساله خود آورده كه جماعتی از صوفیان به سفر می رفتند .

یكی از ایشان گفت : گذر ما در بیشه ای افتاد كه در آن بیشه آواز شیری شنیدیم و خوف و هراس در دل ما غالب شده بود .

در آن حالت مردی را دیدیم كه در آن موضع خفته بود و اسب برسر او ایستاده و چرا می كرد .

او را بیدار كردیم و گفتیم ؛ اینجا چه جای استراحت است كه این موضع جای شیران است .

مرد سر برآورد و گفت : من شرم دارم كه جزازحق ، ازكسی دیگر بترسم .

این گفت و سر باز جای نهاد و بخفت .  و ما او را بگذاشتیم و دانستیم كه هركه ازخدایتعالی شرم دارد ، از هیچكس نترسد .

 

کتاب شرافت , سایت تبیان




طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: ترس، ترس از خدا،
[ پنجشنبه 17 اسفند 1391 ] [ 11:44 ب.ظ ] [ soldier3 ]

یك زوج جوان برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا عازم کشوری اروپایی شدند...

در آنجا پسر كوچکشان را در یک مدرسه ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.

روز اوّل كه پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف كن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟

پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار كشیدن به ما گفتند، خانم معلّم برایمان یك كتاب قصّه خواند و یك كاردستی هم درست كردیم.

پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه

روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تكرار كرد.

پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش كردیم، یاد گرفتیم كه چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به كتابخانه رفتیم و به ما یاد دادند كه از كتاب های آنجا چطور استفاده كنیم.

بعد از چندین روز كه پسر می رفت و می آمد و تعریف می كرد، پدر كم كم نگران شد چرا كه می دید در مدرسه پسرش وقت كمی درهفته صرف ریاضی، فیزیك، علوم، و چیزهایی كه از نظر او درس درست و حسابی بودند می شود.

از آنجایی كه پدر نگران بود كه پسرش در این دروس ضعیف رشد كند به پسرش گفت: پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیك كار كنم.

بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت...

دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند كه چرا پسرتان نیامده.

گفتند مریض است !!!

دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یك بهانه ای آوردند !

بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشكوك شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت كند...

وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی كرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت. بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف كرد. گفت كه نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می كند كه چرا در مدارس اروپایی اینقدر كم درس درست و حسابی می خوانند...؟!

مدیر پس از شنیدن حرف های پدر كمی سكوت كرد و سپس جواب داد:

ما هم 70 سال پیش مثل شما فكر می كردیم !!!




طبقه بندی: فرهنگی و اجتماعی، داستان و حکایت،
برچسب ها: تفاوت طرز فکر، طرز تفکر، آموزش و پرورش، تربیت کودکان،
[ سه شنبه 3 بهمن 1391 ] [ 03:24 ب.ظ ] [ علی ]

اشاره‏ای به كرامات امام حسن مجتبی (ع)

 

حذیفة بن یمان نقل می‏كند كه روزی بر بلندای كوهی ، درمجاورت پیامبر (ص) بودیم و امام حسن علیه السلام كه كودكی خردسال بود ، با وقار و طمآنینه در حال راه رفتن بود . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند :  همانا جبرئیل او را همراهی می‏كند و میكائیل از او محافظت می‏نماید و او فرزند من و انسان پاكی از نفس من و عضوی از اعضأ من و فرزند دختر و نور چشم من است . پدرم فدای او باد.

پیامبر صلی الله علیه و آله ایستاد و ما هم ایستادیم ، ایشان به امام حسن علیه السلام فرمود :  تو ثمره من و محبوب من و روح و روان منی.

در این هنگام یك مرد اعرابی به سوی ما می‏آمد ، حضرت صلی الله علیه و آله فرمود : مردی به سوی شما می‏آید كه با كلامی تند با شما سخن می‏گوید و شما از او بیمناك می‏شوید . او سؤالهایی خواهد پرسید و در كلامش درشتی و تندی است.
اعرابی نزدیك شد و بدون اینكه سلام كند گفت : كدام یك از شما محمد است؟ گفتیم : چه می‏خواهی؟ پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمودند: مهلا; آهسته [ای اعرابی] . او كه از این برخورد ، پیامبر صلی الله علیه و آله را شناخت گفت: 
 ای محمد! درگذشته كینه تو را به دل داشتم , ولی تو را ندیده بودم و الآن بغضم نسبت‏ به تو بیشتر شد.


ادامه مطلب

طبقه بندی: دینی، داستان و حکایت،
برچسب ها: اشاره ای بر کرامات امام حسن مجتبی (ع)، امام حسن مجتبی (ع)، داستانی از پیامبر (ص) و امام حسن (ع)، علم امام حسن (ع) در کودکی،
[ پنجشنبه 21 دی 1391 ] [ 10:12 ب.ظ ] [ soldier3 ]
 

داستان کوتاه مجسمه و سنگ مرمر

 

توی یه موزه معروف سنگ های مرمر کف پوش شده بود , مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دور و نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن .
و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه !
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود ؛ با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت :
" این ؛ منصفانه نیست !
چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو تحسین کنن ؟!
مگه یادت نیست ؟!
ما هر دومون توی یه معدن بودیم , مگه نه ؟
این عادلانه نیست !
من خیلی شاکیم ! "
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت :
" یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه , چقدر سرسختی و مقاومت کردی ؟ "
سنگ پاسخ داد :
" آره ؛ آخه ابزارش به من آسیب میرسوند . "
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده .
آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم . "
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که :
" ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه .
به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
به طور حتم در پی این رنج ؛ گنجی هست .
پس بهش گفتم :
" هرچی میخوای ضربه بزن ؛ بتراش و صیقل بده ! "
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم .
و هر چی بیشتر می شدن ؛ بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم !
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن
آره عزیز دلم ! رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .

و ... یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم .
پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم : خوش اومدی و از خودمون بپرسیم :
" این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده ؟ "




طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: داستان کوتاه روزانه، داستان کوتاه مجسمه و سنگ مرمر،
[ سه شنبه 19 دی 1391 ] [ 11:57 ق.ظ ] [ soldier3 ]

در نخستین جشنواره داستان کوتاه کوتاه پیامکی که در اندیمشک برگزار شد، پس از دو مرحله داوری 40 اثر و در مرحله سوم 10 اثر برگزیده انتخاب شد که در پایان داستان «بیست سال بعد» نوشته «عادل حیاوی» به عنوان داستان برگزیده این جشنواره معرفی شد. این داستان علاوه بر اینکه به‌عنوان داستان برگزیده جشنواره در میان 428 اثر رسیده انتخاب شد،
 
یکی از کوتاه‌ترین داستان‌ها به شمار می‌رفت. متن این داستان به این شرح است:
 
 
بیست سال بعد. ترکش حرکت کرد. مَرد مُرد.





طبقه بندی: فرهنگی و اجتماعی، داستان و حکایت،
برچسب ها: کوتاهترین داستان، داستان، داستان پیامکی، کوتاهترین داستان پیامکی،
[ سه شنبه 12 دی 1391 ] [ 08:01 ب.ظ ] [ علی ]

مرحوم آیة الله حاج میرزا هاشم خراسانى (متوفّاى سال 1352 هجرى قمرى ) در منتخب التواریخ مى نویسد :
عالم جلیل ، شیخ محمّد على شامى كه از جملة علما و محصّلین نجف اشرف است به حقیر فرمود : جدّ امّى بلاواسطه من ،

جناب آقا سیّد ابراهیم دمشقى ، كه نسبش منتهى مى شود به سیّد مرتضى علم الهدى و سن شریفش از نود افزون بوده و بسیار شریف و محترم بودند ، سه دختر داشتند و اولاد ذكور نداشتند .

شبى دختر بزرگ ایشان جناب  رقیّه بنت الحسین علیهماالسلام  را در خواب دید كه فرمود به پدرت بگو به والى بگوید میان قبر و لحد من آب افتاده ، و بدن من در اذیّت است ؛ بیاید و قبر و لحد مرا تعمیر كند .
دخترش به سیّد عرض كرد ، و سیّد از ترس حضرات اهل تسنّن به خواب ترتیب اثرى نداد .

شب دوّم ، دختر وسطى سیّد باز همین خواب را دید . به پدر گفت ، و او همچنان ترتیب اثرى نداد .

شب سوم ، دختر كوچكتر سیّد همین خواب را دید و به پدر گفت ، ایضا ترتیب اثرى نداد .

شب چهارم ، خود سیّد ، مخدّره را در خواب دید كه به طریق عتاب فرمودند :

((چرا والى را خبردار نكردى ؟!)).

صبح سیّد نزد والى شام رفت و خوابش را براى والى شام نقل كرد . والى امر كرد علما و صلحاى شام ، از سنّى و شیعه ، بروند و غسل كنند و لباسهاى نظیف در بر كنند ، آنگاه به دست هر كس قفل درب حرم مقدّس باز شد همان كس برود و قبر مقدّس او را نبش كند و جسد مطهّرش را بیرون بیاورد تا قبر مطهّر را تعمیر كنند .

بزرگان و صلحاى شیعه و سنّى ، در كمال آداب غسل نموده و لباس نظیف در بركردند .  قفل به دست هیچ یك باز نشد مگر به دست مرحوم سیّد ابراهیم . بعد هم كه به حرم مشرّف شدند ، هر كس كلنگ بر قبر مى زد كارگر نمى شد تا آنكه سیّد مزبور كلنگ را گرفت و بر زمین زد و قبر كنده شد .

 بعد حرم را خلوت كردند و لحد را شكافتند ، دیدند بدن نازنین مخدّره میان لحد قرار دارد، و كفن آن مخدّرة مكرّمه صحیح و سالم مى باشد، لكن آب زیادى میان لحد جمع شده است .

سیّد بدن شریف مخدّره را از میان لحد بیرون آورده , بر روى زانوى خود نهاد و سه روز همین در قسمت بالاى زانوى خود نگه داشت و متّصل گریه مى كرد تا آنكه لحد مخدّره را از بنیاد تعمیر كردند . اوقات نماز كه مى شد سیّد بدن مخدّره را بر بالاى شى ء نظیفى مى گذاشت و نماز مى گزارد . بعد از فراغ باز بر مى داشت و بر زانو مى نهاد تا آنكه از تعمیر قبر و لحد فارغ شدند .

سیّد بدن مخدّره را دفن كرد و از كرامت این مخدّره در این سه روز سیّد نه محتاج به غذا شد و نه محتاج آب و نه محتاج به تجدید وضو . بعد كه خواست مخدّره را دفن كند سیّد دعا كرد خداوند پسرى به او مرحمت فرمود مسمّى به سیّد مصطفى .

در پایان ، والى تفصیل ماجرا را به سلطان عبدالحمید عثمانى نوشت ، و او هم تولیت زینبیّه و مرقد شریف رقیّه و مرقد شریف امّ كلثوم و سكینه علیهماالسلام را به سیّد واگذار نمود و فعلا هم آقاى حاج سیّد عبّاس پسر آقا سیّد مصطفى پسر سیّد ابراهیم سابق الذكر متصدّى تولیت این اماكن شریفه است .

آیة الله حاج میرزا هاشم خراسانى سپس مى گوید: گویا این قضیّه در حدود سنة هزار و دویست و هشتاد اتّفاق افتاده است .

 

منبع : سایت سبطین




طبقه بندی: دینی، داستان و حکایت،
برچسب ها: حضرت رقیه (س)، عنایات حضرت رقیه (س)، حکایتی از سید ابراهیم دمشقی،
[ چهارشنبه 29 آذر 1391 ] [ 10:10 ق.ظ ] [ soldier3 ]

داستان مسابقه تیراندازی

امام صادق (ع) می‏فرماید:
در یکی از سالها که هشام بن عبد الملک برای انجام مراسم حج به مکه آمده بود، امام باقر (ع) نیز در مکه حضور داشت.

در آن سفر امام باقر (ع) برای مردم سخنرانی کرد و از جمله سخنان آن حضرت چنین بود :
سپاس مخصوص خداوندی است که محمد (ص) را به پیامبری مبعوث کرد و ما ـ خاندان نبوت ـ را به وسیله او کرامت بخشید . ما برگزیدگان خدا بر خلق اوییم و انتخاب شده از میان بندگان وی هستیم و ما خلفای الهی می‏باشیم . پس آن کس که از ما پیروی کند ، سعادتمند است و کسی که ما را دشمن بدارد و با ما مخالفت کند ، شقی و نگونبخت خواهد بود.

این سخنان به هشام گزارش شد و زمینه خشم شدید او را فراهم آورد ، اما در چنان شرایطی صلاح ندید که متعرض امام باقر (ع) شود . زمانی که به دمشق بازگشت و ما هم به مدینه بازگشتیم ، به وسیله نامه از کارگزار خویش در مدینه خواست تا من و پدرم (محمد بن علی علیه السلام) را به دمشق بفرستد.
زمانی که وارد دمشق شدیم هشام تا سه روز اجازه نمی‏داد که نزد او برویم . تا این که سرانجام، روزچهارم به ما اجازه ورود داد . وقتی که ما در آستانه ورود قرار داشتیم ، هشام ـ که نفرین خدا بر او باد ـ به اطرافیانش دستور داده بود تا پس از او ، هر یک به امام باقر (ع) ناسزا بگویند و وی را سرزنش کنند!

امام باقر (ع) وارد محفل هشام شد ، و بدون این که توجه خاصی به هشام داشته باشد و احترام ویژه‏ای برای او قایل شود ، در جمله‏ای عام که شامل همه اهل مجلس می‏شد گفت : السلام علیکم ، سپس بدون اجازه خواستن از هشام ، در مکان مناسب بر زمین نشست.
هشام بشدت خشمگین می‏نمود ، زیرا اولا به شخص او سلام ویژه‏ای که به خلفا داده می‏شد ، داده نشد، و ثانیا امام باقر (ع) برای نشستن از او اجازه نخواست!  هشام گفت : ای محمد بن علی! همواره یک نفر از شما خاندان ، وحدت مسلمانان را شکسته و می‏شکند و مردم را به سوی خود فرا می‏خواند و از روی سفاهت و جهل ، گمان دارد که امام است.
هشام شروع به سرزنش کرد و چون او ساکت شد ، یکایک مجلسیان او ، سخنان توهین آمیز و نیش آلود او را پی گرفتند . چون سخنانشان پایان یافت،

 


ادامه مطلب

طبقه بندی: دینی، داستان و حکایت،
برچسب ها: برتری امام محمد باقر (ع) در مسابقه تیر اندازی، امام محمد باقر (ع)، برتری امام محمد باقر (ع) در عرب و عجم،
[ دوشنبه 27 آذر 1391 ] [ 04:07 ب.ظ ] [ soldier3 ]

آورده اند شخصی حسود روی به درگاه خداوند آورده و پس از دعای بسیار از خداوند حاجتی خواست .

در جواب آن شخص صدایی آمد و گفت هر چه دلت می خواهد ازمن بخواه من به تو آن چه را که بخواهی می دهم .

ولی ؛ فقط به این شرط ؛ که هر چه تو بخواهی به همسایه ات دوبرابر آن را خواهم داد .

مثلا اگر تو یک خانه را از من طلب کنی من به همسایه ات دوخانه می دهم …

شخص حسود پس از اندکی تأمل و تفکر گفت :

 

 ای پروردگار ! تقاضا می کنم که یک چشمم را کور گردانی.




طبقه بندی: اخلاق، داستان و حکایت،
برچسب ها: حکایت شخص حسود، حسادت،
[ یکشنبه 26 آذر 1391 ] [ 11:25 ق.ظ ] [ soldier3 ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ


بسـم الله الرحـمن الرحیـم
در بیابان این دنیای گذران به دنبال کشتی نجات باشیم و تمسخر این مردمان قوم نوحی(ع) ما را از سیل قیامت غافل نکند که دیگر متولد نخواهیم شد.

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب