تفکر
سلام خوش آمدید
درباره وبلاگ


بسـم الله الرحـمن الرحیـم
در بیابان این دنیای گذران به دنبال کشتی نجات باشیم و تمسخر این مردمان قوم نوحی(ع) ما را از سیل قیامت غافل نکند که دیگر متولد نخواهیم شد.

مدیر وبلاگ : علی
مطالب اخیر
نویسندگان
Wait for the brick


A young and successful executive was traveling down a neighborhood street , going a bit
 too fast in his new car 
He was watching for kids darting out from between parked cars and slowed down , when he thought  he saw something . As his car passed , no children appeared . Instead , a brick smashed into the cars side door ! He slammed on the brakes and drove the car back to the spot where the brick had been thrown . The angry driver then jumped out of the car , grabbed the nearest kid and pushed him up against a parked car , shouting 

 What was that all about and Who are you 
Just what the heck are you doing 
Thats a new car and that brick you threw , is going to cost a lot of money 
Why did you do it

...  The young boy was apologetic . "please mister ... please , Im sorry ... I didnt know what else to do , " he pleaded 
I threw the brick because no one else would stop 
With tears dripping down his face and off his chin , the youth pointed to a spot just around a parked car 
Its my brothe , he said . He rolled off the crub and fell out of his wheelchair and i cant lift him up 

Now sobbing the boy asked the stunned executive , would you please help me get him back into his wheelchair ? He s hurt and he s too heavy for me 

Moved beyond words , the driver tried to swallow the rapidly swelling lump in his throat . He hurriedly lifted the handicapped boy back into the wheelchair , then took out his fancy handkerchief and dabbed at the fresh scrapes and cuts . A quick look told him everything was going to be okey 

Thank you and God bless you , the greateful child told the stranger 
Too shoot up for words , the man simply watched the little boy push his wheelchair bound brother down the sidewalk toward their home . It was a long , slow walk back to the car . The damage was very noticeable , but the driver never bothered to repair the dented side door . He kept the dent to remined him of this message 

Dont go through life so fast that someone has to throw a brick at you get your attention 

God whispers in our souls and speak to our hearts . Sometimes when we dont have time to listen , He has to throw a brick at us 

Its our choice : Listen to the whispers ... or wait for the brick  
  
منتظر آجر ماندن 

یک مدیر اجرائی جوان و موفق با اتومبیل جدیدش با سرعت نسبتآ زیادی از کنا خیابان می گذشت . او مواظب بچه هایی بود که احتمالآ از بین ماشینهای پارک شده به وسط خیابان می دویدند و هرگاه چیزی را میدید از سرعت خود می کاست . 
 هنگام عبور هیچ کودکیدیده نشد , در عوض یک آجر , شیشه درب ماشین گران قیمتش را شکست . او محکم روی پدال ترمز فشار داد و به طرف مکانی که آجر پرتاب شده بود دنده عقب رفت . راننده عصبانی از اتومبیل بیرون پرید و نزدیکترین کودکی را که دید محکم گرفت و او را به طرف یک اتومبیل پارک شده هل داد و فریاد زد 

 " تو چه کسی هستی ؟ چه غلطی می کنی ؟  این ماشین نو است . آن آجری که پرت کردی برایت بسیار گران تمام می شود . چرا این کار را کردی ؟ "

پسر کوچک با عذرخواهی گفت : " لطفآ آقا ... لطفآ , من متآسفم ... چیز دیگری به فکرم نرسید . آجر را پرت کردم چون هیچ کس نگه نمی داشت ...

پسر در حالیکه قطرات اشک از صورت و چانه اش پایین می ریخت , به طرف نقطه ای کنار یک ماشین پارک شده اشاره کرد و گفت : " او برادر من است . او با صندلی چرخدار از کنار پیاده رو پایین افتاده است و من نمیتوانم او را بلند کنم  . او برای من خیلی سنگین است . " 
پسر در حالیکه هق هق میکرد به مدیر حیرت زده گفت : ممکن است لطفآ او را روی صندلی چرخدار بگذارید ؟ او زخمی شده و من نمی توانم بلندش کنم . 

راننده آب دهانش را که در گلو مانده بود قورت داد و با عجله پسر معلول را بلند کرد و روی صندلی چرخدار گذاشت . سپس دستمال شیک و تجملاتی اش را از جیب بیرون آورد و خراشها و جراحتهای پسرک معلول را به آرامی پاک کرد . پسر با نگاهی سریع به او فهماند که همه چیز مرتب است . کودک قدرشناس از مرد غریبه تشکر کرد و گفت : " متشکرم . خدا عوضت دهد ." 
مرد که از شدت هیجان می لرزید و نمی توانست حرفی بزند , فقط  پسرک را می دید که صندلی چرخدار برادرش را در پیاده رو , به طرف خانه هل می دهد. 

راه برگشت به سمت اتومبیل طولانی و کند می نمود . خسارت بوجود آمده , بسیار قابل توجه بود . اما راننده هرگز زحمت تعمیر جای ضربه روی درب اتومبیل را به خود نداد .
 او جای ضربه را به همان شکل گذاشت تا همیشه به یاد پیام آن اتفاق باشد . 

در زندگی آنقدر تند نروید که کسی مجبور شود برای جلب توجه به طرفتان آجر پرتاب کند . 
خداوند همیشه در درون ما زمزمه میکند و با قلب و روح ما حرف می زند . بعضی وقتها که ما به آنها گوش نمی دهیم , او سنگی را به طرف ما رها می کند تا ما را متوجه اعمالمان کند . 
و این انتخاب ماست که به ندای خداوند در درونمان توجه کنیم یا ...



 


 




نوع مطلب : اخلاق، داستان و حکایت، -------------->ENGLISH، 
برچسب ها : داستان کوتاه حکمت آمیز 1 (1 Inspirational English short story )، داستان کوتاه به انگلیسی و ترجمه فارسی آن، داستان کوتاه : منتظر آجر ماندن،
لینک های مرتبط :


پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات