تبلیغات
رهگذر - نمونه ای از علم امام باقر ( ع ) ، مسلمان شدن راهب مسیحی
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : علی
تاریخ : دوشنبه 30 شهریور 1394
نظرات

هنگامی که هشام بن عبدالملک امام باقر ( ع ) را همراه پسرش
امام صادق ( ع ) از مدینه به شام تبعید کرد ، امام صادق ( ع ) می گوید : یک روز همراه پدرم از خانه هشام بیرون آمدیم ، به میدان شهر رسیدیم دیدیم جمعیت بسیاری اجتماع کرده اند ، پدرم پرسید : ( اینها کیستند و برای چه اجتماع کرده اند ؟ )

گفته شد : ( اینها کشیش های مسیحی ( روحانیون بلندپایه مسیحیان ) هستند ، هر سال در چنین روزی در اینجا اجتماع می کنند و با هم به زیارت راهب پیر مسیحی ، که معبد او در بالای این کوه قرار دارد ، می روند ، و سؤالات خود را از او می پرسند و سپس به خانه های خود بازمی گردند ) . پدرم سر خود را با پارچه ای پوشانید ، تا کسی او را نشناسند ، نزد آنها رفت و با او بالای کوه نزد راهب پیر مسیحی رفتند ، من هم همراه آنها بودم . کشیش ها در کنارمعبد ، فرشهایی که آورده بودند گستردند ، و مسندی برای راهب ، قرار دادند ، راهب پیر را از میان معبد بیرون آورده و بر آن مسند نشاندند ، و در پیش روی او نشستند ، آن راهب آنچنان پیر بود که ابروان سفیدش روی چشمش افتاده بود ، با نوار حریر زردی ، ابروان خود را به پیشانی بست و چشمهای خود را مانند مار افعی به حرکت درآورد ، هشام جاسوسی فرستاده بود ، تا جریان ملاقات پدرم را با راهب ، به او گزارش کند ، راهب به حاضران نگاه کرد ، وقتی پدرم را در میان آن جمع دید ، بین او و پدرم چنین گفتگو شد

 راهب : تو از ما هستی ، یا از امت
مرحومه ( اسلام ) می باشی ؟ امام باقر : از امت مرحومه ( مشمول رحمت الهی ) هستم . راهب : از علمای اسلام هستی یا از بی سوادهای آنها ؟ امام باقر : از بی سوادهای آنها نیستم . راهب : آیا من سؤال کنم یا تو ؟ امام باقر : تو سؤال کن . راهب : ای مسیحیان حاضر ! عجیب است که مردی از امت محمد ( ص ) این جرئت را دارد و به من می گوید : تو بپرس ، اکنون سزاوار است چند پرسش از او بپرسم ، آنگاه راهب ، پنج سؤ ال خود را پرسید :

 1 - به من بگو بدانم ، آن ساعتی که نه از شب است و نه از روز
چه ساعتی است ؟
امام باقر : آن ساعت ، بین طلوع فجر و طلوع خورشید ( بین اول وقت و نماز صبح و اول طلوع خورشید ) است .
2 - بگو بدانم که این ساعت که نه از روز است و نه از شب ، پس از چه ساعتی است ؟
امام باقر : آن ساعت از ساعتهای بهشت
است بیماران در آن شفا می یابند ، دردها آرام می گردد . . . راهب : راست فرمودی .
 3 - به من بگو بدانم اینکه اهل بهشت می
خورند و می آشامند ولی ادرار و مدفوع ندارند ، در دنیا چنین چیزی نظیر دارد ؟
امام باقر : مانند طفل در رحم مادرش ، میخورند ،
ولی چیزی از او جدا نمی شود . راهب : راست فرمودی
4- به من خبر بده اینکه می گویند در بهشت هرچه از میوه ها و غذاهای
آن بخورند ، چیزی از آن کم نمی شود ، آیا نظیری در دنیا دارد ؟
امام باقر : نظیر آن ، چراغ است ، که اگر هزاران چراغ ، از شعله
آن روشن کنند از نور او چیزی کم نمی شود .
 5 - به من بگو بدانم آن دو برادر ، چه کسی بودند ، که در یک ساعت دو قلو از
مادر متولد شدند ، و هر دو در یک لحظه مردند ، ولی یکی از آن ها پنجاه سال دیگری 150 سال در دنیا عمر کرد .
 امام باقر : آن
دو برادر عزیز و عزیر بودند که دو قلو در یک ساعت به دنیا آمدند و سی سال با همدیگر بودند ، خداوند ، جان عزیر را قبض کرد و او صد سال جزء مردگان بود ، بعد او را زنده کرد ، و بیست سال دیگر با برادر خود زندی کرد ، سپس با هم در یک ساعت مردند ، در نتیجه عزیر ، پنجاه سال عمر کرد ، ولی عزیر 150 سال عمر نمود .

راهب ، در این هنگام از جای خود حرکت کرد و به
حاضران گفت : شخصی از من داناتر را به اینجا آورده اید ، تا مرا رسوا کنید ، سوگند به خدا تا این مرد ( امام باقر علیه السلام ) در شام هست ، من با شما سخن نخواهم گفت ، هر چه می خواهید از او بپرسید . روایت شده : وقتی که شب شد ، آن راهب به حضور امام باقر ( ع ) آمد معجزاتی از محضر او مشاهده کرد ، و همانجا مسلمان شد ، وقتی که این خبر عجیب به هشام رسید ، و خبر مناظره امام باقر ( ع ) با راهب ، در شام پیچید و علم و کمال آن حضرت در شام آشکار گشت ، هشام احساس خطر نمود ، جایزه ای برای امام باقر ( ع ) فرستاد و او را روانه مدینه کرد ، و افرادی را جلوتر فرستاد تا در بین راه به مردم اعلام کنند کسی با دو پسر ابوتراب ، باقر و جعفر ( ع ) تماس نگیرد آنها جادوگرند! من آنها را به شام طلبیدم ، آنها به آئین مسیحیان مایل شدند! ، هر کس چیزی به آنها بفروشد یا به آنها سلام کند ، خونش هدر است.      اقتباس از متخب التواریخ ، ص 428

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
بسـم الله الرحـمن الرحیـم
در بیابان این دنیای گذران به دنبال کشتی نجات باشیم و تمسخر این مردمان قوم نوحی(ع) ما را از سیل قیامت غافل نکند که دیگر متولد نخواهیم شد.

علی