تفکر
سلام خوش آمدید
درباره وبلاگ


بسـم الله الرحـمن الرحیـم
در بیابان این دنیای گذران به دنبال کشتی نجات باشیم و تمسخر این مردمان قوم نوحی(ع) ما را از سیل قیامت غافل نکند که دیگر متولد نخواهیم شد.

مدیر وبلاگ : علی
مطالب اخیر
نویسندگان
سه شنبه 23 خرداد 1391 :: نویسنده : علی

دو نفر به اسم محمود و مسعود باهم رفاقتی دیرینه داشتن، تا جایی كه مردم فكر میكردن این دو نفر باهم برادرند.

روزی روزگاری مسعود نقشه گنجی رو به محمود نشان داد و با هم تصمیم گرفتن  كه به دنبال گنج برن.

یك روز محمود و مسعود از خانواده شان خداحافظی كردن و رفتن.

محمود نقشه ای  در سر داشت كه وقتی به گنج دست پیدا كرد مسعود رو از سر راهش برداره و اونو  بكشه.

بعد از چند روز سختی به گنج رسیدند.

و محمود طبق نقشه ای كه در سر  داشت مسعود رو كشت و گنج رو برداشت و به خانه اش برگشت.

با آن گنج زن دگی اش از این رو به آن رو شد.

ولی زن مسعود كه فهمیده بود مسعود  به دست محمود كشته شد با نا امیدی به شهر مهاجرت كرد

و بعد از ادامه تحصیل در یك بیمارستانی به پرستاری مشغول شد.

بعد از چند سال كه آبها از آسیاب افتاد محمود به دلیل بیماری به بیمارستان شهر میره و اونجا بستری میشه اتفاقا زن مسعود هم توی همون بیمارستان كار میكرد كه یكدفعه دید محمود توی یكی از اتاقها بستری هست.

رفت توی اتاق و مطمئن شد كه اونی كه بستری  هست همون كسی هست كه شوهرش را كشت. اینجا بود كه زن مسعود به فكر انتقام  افتاد.

از اتاق بیرون رفت و یك سرنگ را پر بنزین كرد و آمد خودش را پرستار كشیك معرفی كرد و سرنگ پر از بنزین را در بدن محمود  خالی كرد.


بعد از چند ثانیه حال محمود بد شد و عرق میكرد

در این لحظه زن مسعود خودش رو معرفی كرد و به محمود گفت تو بودی كه همسرم رو كشتی و  حالا من انتقام همسرم رو ازت گرفتم و در بدنت بنزین تزریق كردم.

در این  لحظه محمود از روی تخت پایین اومد زن مسعود فرار كرد و محمود به دنبالش می  دوید و با چاقویی كه در دست داشت میخواست زن مسعود رو هم  بكشه.

زن مسعود  بعد از پایین رفتن پله ها به بن بست رسید و دیگه راه فرار نداشت، محمود از  راه رسید و با چاقویی كه در دست داشت زن مسعود رو تهدید به مرگ  كرد، زن مسعود كه دیگه راه فرار نداشت تسلیم شد و روی زانو هایش  افتاد و به محمود


گفت منو بكش!

محمود نامرد هم دستان خود رو بالا برد و  میخواست چاقو را در قلب زن مسعود فرو كند، زن مسعود چشمان خود را بست و  محمود دستان خود را رها كرد ولی ناگهان در فاصله بسیار كم از قلب آن زن،  محمود از حركت ایستاد.

زن مسعود چشمان خود را باز كرد و دید كه محمود از  حركت ایستاد و چاقو هم در دستانش هست.

ازش پرسید كه چرا نمیزنی؟

محمود گفت: بنزینم تموم شد!!!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


.

.

. خواهشا ناراحت نشین

میخواستم کمی از اون حالت جدی در بیایین




نوع مطلب : لطیفه و خنده حلال، 
برچسب ها : عاقبت خیانت در رفاقت، خیانت در رفاقت،
لینک های مرتبط :


پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات